تبلیغات
eSoMeS - مطالب داستان دنباله دار
 
eSoMeS
২ همه چی از همه جا ১
سه شنبه 1 مرداد 1392 :: نویسنده : ลℓίгεżล oov

تازه وارد این محیط های کثیف شده بودم اما نمی دانستم واقعاً آینده زیبایی دارد یا نه. خیلی دیر متوجه شدم اما وقت من را مقدور برای نوشتن این داستان کرد. شاید خیلی ها فکر کنند از اوایل این داستان و قسمت های اول می توان آخرش را حدس زد اما زندگی من خیلی متلاشی تر از این حرفاست. طوری این باتلاق مرا نجس کرده بود که فقط شاهد از دست دادن چیز های مختلف بودم اما موقعیت های متفاوت مرا خیلی راحت مطیع خود می ساخت. از همین اول زیاد نمیخوام با داستان عجین بشید چون این داستان بسیار نقطه های اوج و سرازیری داره و برای من واقعیه ...

خلاصه امید به زندگی اصلاً دین و ایمان صفر و سرمایه فراوان مرا در داستان های متفاوت و گاه مرتبط قرار داد که میخوام کم کم براتون تعریفش کنم. به سمت خانه قدم بر میداشتم خانه ای که مرا به چشم یک چوب کبریت هم تلقی نمی کردند. داشتم با خودم فکر می کردم که دیگه پدر و مادر را دارم از دست میدم یکی رو گیر بیارم و تلکه اش کنم که ییهو احمد جلو چشام سبز شد و مرا به خانه ی خودش دعوت کرد. با هم دوران خاصی را گذرانده بودیم هم دوست داشتم با اون باشم هم دیگر از فضای خانه مان حالم بهم میخورد ...

خلاصه قبول  کردم و به خانه ی صمیمی ترین دوست دوران راهنمایی ام احمد جهت حرکت ام را تغییر دادم -> ادامه قسمت بعد





نوع مطلب : داستان دنباله دار، 
برچسب ها : داستان زیبا و جذاب، داستان دنباله دار، داستان خانوادگی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 تیر 1392 :: نویسنده : ลℓίгεżล oov


چو ایران نباشد تن من مباد


چشمهایم را باز کردم. دوباره کار و خدارو شکر نیستم بی عار ! کم کم کارهامو کردم و بلند شدم آماده بشم برم اداره. تا الآن حتی مادرم هم درست نمی داند به چه کاری مشغول هستم و از درآمد خوب من شک کرده! از یه لحاظ دیگه هم خدارو شکر میکنم مأموریت های سنگین بهم نخورده که متوجه بشه یا گیر بده و بهش توضیح بدم آخه شغلم توی سازمان اطلاعاته متأسفانه ولی از همه چی راضی هستم باز هم خداروشکر! تو خیابان قدم زنان به سمت اتوبوس میرفتم تا اینکه متوجه شدم کیف خانمی را دزد دارد میزند! برای اولین بار کلت کمری ام را در آوردم! اول سرش داد زدم و تا دیدم نمی ایستد یک تیر هوایی زدم تا ترسید و کیف را رها کرد و چند نفر گرفتنش تا به پلیس خبر بدیم و بیایند ببرندش! بعد از اینکه پلیس ها آمدند و دزد را به کلانتری بردند آن خانم از من تشکر کرد و کارت ویزیت مطب دندانپزشکی اش را به من داد تا هر موقع دندان هایم دچار مشکل  شد پیش او بروم و از خجالت درم بیاورد! تا به همین امروز همچین حسی نسبت به هیچ خانمی نداشتم و معلوم خانم فرهیخته و زیبا رویی جلوی بنده ی حقیر و ایستاده و دست و پایم را گم کردم و بدون خداحافظی از او شروع به قدم زدن کرد. من فقط بهش گفتم مزاحمتون میشم اما ما هر ماه تمام بدنمان معاینه میشه ...

نویسنده : علیرضا خانی

ادامه قسمت بعد

برای ارسال نظر به این شماره پیامک ارسال کنید : 09190782398





نوع مطلب : داستان دنباله دار، 
برچسب ها : داستان های زیبا، داستان جنائی، داستان دنباله دار،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 تیر 1392 :: نویسنده : ลℓίгεżล oov

لحظه ها همیشه خواستند که تو رو بگیرند از من / چه غریب و ناشناسه جاده ی به تو رسیدن

همیشه چیزی بوده شوقت از دلم ربوده / ولی یه تپش دل من از غمت جدا نبوده

یه روز چشماتو باز کنی میبینی من تموم شدم / میبینی جام چه خالیه که رفتم پی خودم

اگه یه روز و روزگار پیش خودت باز هم بشینی / تموم این روزارو جلو چشات باز میبینی

چقدر ما فاصله داریم چرا اینو نفهمیدم / کاش این روزا میمردم و یه جور اینو میفهمیدم

دیگه برام نمیمونی تو چشات اینو میخونم / چقد دلم گرفته باز نمی دونم چی بخونم


سلام من ارمیدا هستم دانشجوی ترم آخر روانشناسی. برای تکمیل پایان نامه با سعید دوست هم رشته ایم به یکی از بیمارستان های محله مان رفتیم. در آنجا به دختری برخوردیم که پشت پنجره نشسته بود و به بیرون زل زده بود. فکر کردم که درسته و این باید خودش باشه و کسی که میتونیم باهاش یه پایان نامه پرمایه تحویل استاد بدیم.انگار این تصویری بود که هم من هم سعید ساخته بودیم. بالاخره پیش آن دختر رفتیم و بهش گفتم که میتونم راجع به زندگی تون باهات صحبت کنم. کمی مکث کرد و بعدش دوباره تکرار که قول میدم زیاد وقتتون رو نگیرم دخترک با صدای آهسته گفت : شما خبرنگارید؟ گفتم :نه! گفت: شما وکیلید؟ گفتم: نه! پس زندگی من به چه درد شما میخوره؟ گفتم که: برای پایان نامه ام میخوام! بعد از کمی صحبت او قبول کرد. گفت اسم من شیداست و در سن پنج سالگی مادرم را از دست دادم چون از پدرم طلاق گرفت و پدرم که به قول خودش به فکر خوش بختی ما بوداز همون اول کلی تلاش کرد تا بتونه یه مادر دیگه برای ما بیاره ولی من لج بازی میکردم! طوری که پدرم میگفت: ماست سفیده من میگفت نه سیاهه یا میگفت الآن روزه میگفتم نه شبه!!! خلاصه میخواستم بهش بفهمونم نمیتونه حرفاشو به من تحمیل کنه و یه زن دیگه بگیره ...


نویسنده : زینب نوری 

--> ادامه در قسمت بعد


نظرات درج شده در وبسایت

01

حضرت زهرا سلام الله علیها:

من اصعد الی الله خالص عبادته اهبط الله عزوجل الیه افضل مصلحته؛
کسی که عبادت های خالصانه خود را به سوی خدا فرستد، پروردگار بزرگ برترین مصلحت را به سویش فرو خواهد فرستاد.
بحار الانوار، ج 70، ص 249

التماس دعای فرج
یا مهدی

02

سلام وبت خیلی زیباست مطالبت هم مفیده به وب من هم بیا ضرر نمی کنی





نوع مطلب : داستان دنباله دار، 
برچسب ها : داستان های زیبا، داستان دنباله دار، داستان عاشقانه، sms، esomes،
لینک های مرتبط :


درباره وبسایت


بهترین پیامک ها را از ما بخواهید!
البته خودتان هم به ما کمک کنید!
از طریق نظر دادن به مطالب یا پست الکترونیکی
alirezakhani1997@gmail.com
و یا شماره موبایل 09213767378
-------------------------------------------------
ما ز هر صاحبدلی یک رشته فن آموختیم
عشق از لیلی و صبر از کوهکن آموختیم

مدیر وبسایت : ลℓίгεżล oov
پیوندها
نظرسنجی
خواننده های مورد علاقه تان در سبک پاپ داخل کشور؟













خواننده های مورد علاقه تان در سبک پاپ داخل کشور؟













خواننده های مورد علاقه تان در سبک پاپ داخل کشور؟













آمار وبسایت
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساعت فلش مذهبی اوقات شرعی پخش زنده حرم
زیارت عاشورا ذکر روزهای هفته

Top Blog


Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

به این سایت رأی بدهیدبه این سایت رأی بدهید
به این سایت رأی بدهید
اِس و مِس
كد لوگوی ما
بازی کده

.

داستان روزانه

Agent Arena

نیاز کالا مرجع نیازمندی های ایران
کسب درآمد
بیا تورنک
 
   

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار وبلاگ